تبليغاتX
بوی گندم


بوی گندم


زمان، اندکی متوقف شده است !

کوچه ها ساکت !

صداها خاموش !

من، آرام درس می خوانم

پس از ساعتی سرم را بلند می کنم

زمان همچنان متوقف است...


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:45 توسط مهشید| |


می شود ساکت ماند و چیزی نگفت

برای روز هایی که اگر بخواهی حرفی بزنی

سکوتت از حرفها زیباتر است...



نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 16:26 توسط مهشید| |


زرورق شکلات را در دستم گرفته ام

چند بار تا می کنم

مربع های کوچک و کوچک تر

دوباره بازش می کنم

به شکل های کنار هم خیره می شوم

این بار کارم را از طرف دیگری شروع می کنم

چندین بار تکرار می کنم

حرفی در میان نیست

فقط گاهی سرم را به طرف ساعت می چرخانم

ساعت را زیر لب تکرار می کنم

و دوباره مشغول می شوم

انگار که در فضا معلق شده باشم

هیچ محرکی مرا وادار نمی کند

تا از کارم دست بکشم

یکباره که در ِ اتاق باز می شود

مثل اینکه از دنیای دیگری باز گشته باشم

تازه می فهمم، یک ساعتی در همان حال مانده بودم

بدون آنکه به کوچکترین چیزی فکر کرده باشم

تنها چیزی که در ذهنم باقی مانده است

تصویر مربع های کوچک

و صدای حرکت عقربه های ساعت است...




نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:51 توسط مهشید| |


باقی مانده ی تقسیم برایم صفر شده است !

بخش پذیری کامل !

نکته ی مسئله، تنها همان هیچ نماندن پایانی ست،

شواهد فریاد می زنند که راه حل چیست !

چرا حلِ معلوم به جواب نمی رسد،سر در نمی آورم !

مرور دوباره و چند باره ،گرهی را باز نمی کند !

پیچیدگی ناشی از ذهن طراح است،

باید در پی چاره ی دیگری بود...


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:9 توسط مهشید| |


هر چه می خواهی غزلی تازه بنویسی

می بینی که در آبان ماه، شاه بیت غزلهایت

باران است...

رهایش می کنی

تا خودش ترانه اش را بسراید

هیچ کس از خودش لایق تر نیست...



نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 16:34 توسط مهشید| |


به پنجره که گره می خوری

بخار نفسهایت که بر شیشه می نشیند

حجم نفس که شیشه را تار می کند

چشمهایت بر واقعیت سرد بیرون از خانه بسته می شود.

انگار که ترسیده باشی...

مثل اینکه در جایت در جا بزنی...

انگار که می دوی ولی نمی رسی...

انگشت می کشی

بر قطره های آب به جای مانده از شمارش نفسهایت

بیهوده نقش می زنی،

نقش روزهای نوجوانی!

قلبی را و کنارش تیری بچگانه را !

لبخند که می زنی

سرت را که تکیه می دهی به شاهکارت...

همه چیز پاک می شود...

با خودت تکرار می کنی

هیچ اثری ماندنی نیست

مگر آنچه با روحت یکی شده باشد...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 19:23 توسط مهشید| |


روی تقویم ،دور یک روز را خط می کشم!

کمتر از یک هفته نگذشته است،

که روز دیگری را علامت می زنم!

نمی دانم تا دایره ی بعدی چه قدر طول می کشد...

پی نوشت:

یوسف بدین رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:0 توسط مهشید| |


یک روز می شود که حقیر می شویم

روزی که پاکدامنی را به بی عفتی، ارزان می فروشیم

روزی که معشوقه می شویم

برای "الکلی های معتاد به هر چه پستی"!

آن روز که حریم و حرمت عشق را فراموش می کنیم

و در عصر روزهای بارانی

کنار خیابان های شلوغ

به صداقت کاغذی وجودمان، چوب حراج می زنیم

یک روز می شود که گم می شویم

روزی که داشته هایمان را فراموش می کنیم

ودنیا را چنان تاریک می بینیم

که با تمام راه هایش

بزرگترین بن بست پیش رو می شود.

یک روز می شود که ...



نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 17:11 توسط مهشید| |


دفتر  چهل برگ ورق ورق شده ی مرا به خاطر داری؟!

نمی دانم بعد از چند وقت، امروز سراغش رفتم!

چه قدر همه چیز ناب بود!

خوب شد که در آتش نسوخت...



نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:5 توسط مهشید| |


چشمه ها خشک می شوند...

نهرها به رود نمی رسند...

دریاها آهنگ اقیانوس شدن نمی خوانند...

دنیا انگار، یک جایی توقف کرده است !

نشسته ایم و به ساحل خیره شده ایم ...

بی هیچ عزمی برای دل به موج زدن! و رها شدن!

گویا بازیچه شده ایم در دنیایی که خودش بازیچه ی عروسکهاست !

روحمان سخت می طلبد،

شکستن آنچه را که بر آن سد بسته است،

در این شبها ی هزار شب،

برای جاری شدن آبی که مرداب شده است...


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 11:19 توسط مهشید| |

Design By : Night Melody