بوی گندم
من و آتش در
یک روز زاده شدیم، من به پاکی... آتش به
سوزندگی ... گذشت زمان،اما جایمان
را عوض کرده است! آتش دامان
سیاوش را پاک می کند، من از گرمای
درونم می سوزم... پی نوشت: "هذا
مِن فَضل ِ رَبی" آن قدر قدم می زدیم که خسته می شدیم، آن قدر بازی می کردیم که از پا می افتادیم! پنچره ی اتاق را باز می کردیم و ساعت ها به گنجشکها خیره می شدیم، بر جای مانده از نذری قدیمی ، برایشان نان می ریختیم و مدت ها به تماشا می نشستیم، در حالی که بوی یاس همه جا را پر می کرد... امروز اما حیاط خانه برایم غریب بود! در روزهای نبودنت حس و حال قدم زدن از پاهایم رفته است، به اشک کنار انگشتم نگاه می کنم ! مادرزادی ست، اما، اشک است! روی دست چپم... سر از سکوت چند روزه ام بلند می کنم، شالم را محکم می بندم، و خودم را آماده می کنم برای نشستن چندین هزار ساله ، در حیاط... پی نوشت: در این روزهای برفی کتاب حافظ روی میزهم برایت دلتنگی می کند... داشتم فکر
می کردم، به پای یکی از همین کبوترهای سیاه و
سفیدی که از بالای سرم می گذرند نامه ای
ببندم... دختری که
از کنارم می گذشت، عطسه کرد! آرام گفتم
: یا صاحب
صبر.. همه چیز
ترسناک بود، هیچ چیز
به نظرم آشنا نبود! جای آن حس
غریب همیشگی را غربت
گرفته بود... دیگر جای
من آنجا نیست، تا پیش از
این، وجود تو سرمایه ام بود، حالا که
نیستی گویا به "هیچ" نزدیک می شوم... موهایم را
شانه کردی... بو کشیدی، محکم در
آغوشم گرفتی؛ و آن وقت،
انگار خدا را شکر کردی... شاهد می
گیرم تمام زیبای های دنیا را برای خدا، که سهم من
بیشتر از دلتنگی ست! مسافر
راهی می شوم که بارها آن را پیموده ام، اما این
بار، به تاریکی شب، نه روشنایی روز... پیراهن
سفید آسمان شب مرا مبهوت می کند، مه غلیظ
جاده یاد عسل و گیله مرد را زنده می کند... "مگر
می شود که تو باشی من عاشق
تو نباشم مگر می
شود که تو باشی درست همین
طور که هستی و من هزار
بار بهتر از این باشم و باز،
هزار بار عاشق تو نباشم" یادش
بخیر... دوره ی
دوست داشتنی بود، اما دلم
نمی خواهد بار دیگر بر گردد. حتماً
چیزی در این حال هست که گذشته
را غیر قابل بازگشت می کند. شاید آن
مجهول تاراج عاطفه باشد!!! به قول
قیصر امین پور: ما سرمان
نمی شود دلمان که
می شود... به چشمهای
طرف مقابلت نگاه می کنی، نمی دانی
چه حسی نسبت به تو دارد... از
چشمهایش می ترسی! یاد شازده
کوچولوی دوست قدیمی ات می افتی، آرزو می
کنی کنارش باشی به حقارت
جنونت لبخند می زنی... انگار فکر
می کردی تا آخر دنیا فرصت داری، به خاطرش
با قلبت بی رحم می شوی، و پیمان
ناگسستنی ات را می شکنی... پی نوشت: مدام این
دیالوگ در ذهنم تکرار می شود: "یک
پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است" نهایت
تاختن با بیقراری، خستگی ست! اگر جهانم
به نسیم خنکی زیر و رو شود، افتخار من
نه به آن است که دنیای سستم ویران می شود که نواختن
نسیم را نشان پاکی می یابم. آه...
خدای من... چه بیگانه
باید گریست، بر انبوه
دردی که جانکاه و افزودنیست. "برای تنهایی هایم چراغ بیاور" راه تاریک
است وتنها
آنچه که نور می پراکند وجود تو در ابتدای راه است! مانده ام
در میانه های مسیر، اگر پیش
روم نمی دانم به چه می رسم، و اگر
بازگردم، شاید بودن تو سراب باشد... پی نوشت: تنها دو
روز از فرصتم باقی ست!!!...
| Design By : Night Skin |


