تبليغاتX
بوی گندم


پرنده ی کوچکی که روی سیم برق نشسته است

خاطرات چند سال پیش را زنده می کند،

صبح زود، هوای سرد، صدای کلاغ ها...

مجبور بودیم سر بالایی کوه مانندی را زیر باران آهسته برویم،

وقتی می رسیدیم، خیس بودیم

اما خنده هایی تکرار نشدنی روی لبهایمان بود!

در حالی که همه با هم تکرار می کردیم:

تیشه و ریشه جمع بسته نمی شوند مگر به نابودی...



+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط مهشید |


امروز زنگ زدم که تولدتو تبریک بگم،

مثل همیشه سر حال و شاد بودی

همیشه از حرف زدن با تو روحیه می گیرم.

گفتی به خاطر اتفاقهایی که دوست داشتنی نیستن به خدا توکل کنم،

گفتی بگم خدایا اینم برای تو!!!

وقتی گفتم صد و بیست ساله بشی، دلیلشو ازم پرسیدی،

من نمی دونستم!

این طوری توضیح دادی :

چون هر سال 365 روز و 6 ساعته،

خوب ما به جای اون 6 ساعت هر چهار سال یه بار یه روز اضافه می کنیم،

در نتیجه برای اضافه شدن سی روز یا همون یک ماه باید 120 سال بگذره

که در زمان های گذشته  پادشاههایی مثل کوروش و داریوش تصمیم می گیرن

به جای هر چهار سال یه روز هر 120 سال یه ماه اضافه کنن

وتوی اون ماه فقط خوش باشن وجشن بگیرن واز مردم مالیات نگیرن و...

به همین خاطر برای روز تولد آدما 120 ساله شدنشون رو آرزو می کردن

تا بتونن اون یه ماه خوشی رو ببینن.

برای من که هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم مطلب جالبی بود.

بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم به حرفات فکر کردم

و دیدم که اتفاقهای خوب کم نیستن.

"تولدت مبارک"




+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:22 توسط مهشید |


حدود شش سال بود که آبانماه برایم معنی خاصی داشت،

امسال سنگین است کمی این آرامش...

امشب باز هم اینجا باران می بارد،

شک ندارم که این بار فقط به خاطر من است!!!



+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:40 توسط مهشید |


فواره ها فرود می آیند،

روی آب نقش گل می سازند،

من  حس می کنم!

احساسم اشتباه نیست،

کسی صدایم می کند.

برمی گردم...

آن طرف تر ایستاده ای

به شادی نگاهم می کنی...

این تعبیر خواب من است!

به اجبار آتش دلم را زیر فواره ها خاموش می کنم...

پی نوشت:

چرا این دمهای شادمانی می گذرند؟

از چه رو بشر که دارای بازوان توانا و اراده ای استوار است،

می گذارد این لحظات خوشی را از کنارش بربایند؟

از کجا که دیگر آنها باز گردند؟

کدامیک  از آدمیان را توانایی آن است که نیکبختی گریخته را باز آورد؟

"ویکتور هوگو"



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:18 توسط مهشید |


به کلمه ی تکراری که می رسم، خط می زنم چرا؟

مگر زندگی تکرار دوباره و چند باره ی تاریخ نیست؟

مگر دیروز من گوشه ای از تاریخ زندگیم محسوب نمی شود؟

نگاهی که اول به متنی کوتاه دوخته می شود بعد به آسمان!

پرنده هایی که طوری پشت سر هم حرکت می کنند که انگار با نخی نامرئی به هم متصلند.

آنچه که مرور می شود برگشت به یک عصر بارانی ست،

تکرار واژه ها نشانه ی سلامت روح است!

چیزی اگر قابل فهم نیست نشان سنگدلی نویسنده است...

این سادگی ست که شیرینی می آفریند،

اگر نه چند رویی قبلاً آزموده شده است.



 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:37 توسط مهشید |


تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.

تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است.

بگذار که انتظار ، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

خواب.

تنها خواب.

دستمالهای مرطوب تسکین دهنده ی درد های بزرگ نیستند.

اینک دستی ست که با قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.

اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ِ ازلی ِ خویش را پایدار می بیند.

شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم... نمی دانم...

پی نوشت:

بخشی از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نوشته ی نادر ابراهیمی.



+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:1 توسط مهشید |


آنجا که قدرت جاذبه به کهربا می ماند

تنها آنچه جذب می شود، کاه است نه کوه

آنجا که چهره ی آدم ها را در آب می شود دید،

تنها روی پل می توان نشست و به آنها خیره شد!

آنجا که برگی ورق می خورد

و صفحه ای از کتاب پاره می شود،

تنها باید به حافظه امید وار بود...

و آنجا که خوابهای عمیق به صدای حرکت پای مورچه ای آشفته می شوند،

در میان تمام کلمات کنار هم

رد پای گمشده ای هست که چیزی را جستجو می کند...

صدایی که بعد از آن عطر باران احساس می شود

و دعای عهدی که چاره ساز می شود!!!

پی نوشت:

همیشه با دیدن زاینده رود آرام می شوم

حتی اگر خشک باشد!



+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:9 توسط مهشید |


تقدیر، بدون تردید، رقم نمی خورد...

کاش آخرین دیدار کابوس بود!

آن وقت شک نمی کردم.

تکرار ِ دوباره ی اسمی در زندگی ام

نشان چه می تواند باشد؟

آزمونی اگر هست...

من تاب دوباره آزموده شدن ندارم!



 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:39 توسط مهشید |


چهار ماه تمام می شود،

 وارد ماه پنجم می شویم...

من خیلی ساده بودم!!!

فکر می کردم آشفتگی  من دنیا را زیر و رو می کند!

پی نوشت:

گریه نفس عشقه،قفل قفس عشقه

چشمای منو تر کن

گریه جوهر درده ، حرف آخر مرده

این دروغو باور کن

منعم نکن از گریه،حالا که پریشونم

من همنفس ابرم ،از گریه نترسونم.



 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:10 توسط مهشید |


نزدیک افطار

قرآن قدیمی و بزرگ پدربزرگ رو باز می کنم،

مشغول خواندن می شم

یه صفحه جلوتر می رم

ورق می زنم ...

یه عکس از پدر بزرگ اونجاست

چه قدر قشنگ بهم نگاه می کنه!

اگه بود... این شبا خودش برامون اذون می گفت،

یه یادداشت کنار عکسشه

بازش می کنم،

با دست خط بابا روش یه شعر نوشته شده:

سلسله جنبان من سلسله ی موی تو

پاسخ هر پرسشم گوشه ی ابروی تو

شهد و شرنگ دلم خنده ی لبهای تو

نگاه پر حسرتم همیشه بر روی تو

گفته و ناگفته ام با غم چشمان تو

اشک به چشمان من رشک به چشمان تو

آمده ام من به شوق تا به سر خوان تو

بلکه نرانی مرا جان من و جان تو

دلم برای بابا می سوزه!

یادم باشه وقتی اومد دستاشو ببوسم.


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:21 توسط مهشید |