تبليغاتX
بوی گندم


دوره ی دوست داشتنی بود،

اما دلم نمی خواهد بار دیگر بر گردد.

حتماً چیزی در این حال هست

که گذشته را غیر قابل بازگشت می کند.

شاید آن مجهول تاراج عاطفه باشد!!!

به قول قیصر امین پور:

ما سرمان نمی شود

دلمان که می شود...



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:1 توسط مهشید |


به چشمهای طرف مقابلت نگاه می کنی،

نمی دانی چه حسی نسبت به تو دارد...

از چشمهایش می ترسی!

یاد شازده کوچولوی دوست قدیمی ات می افتی،

آرزو می کنی کنارش باشی

به حقارت جنونت لبخند می زنی...

انگار فکر می کردی تا آخر دنیا فرصت داری،

به خاطرش با قلبت بی رحم می شوی،

و پیمان ناگسستنی ات را می شکنی...

پی نوشت:

مدام این دیالوگ در ذهنم تکرار می شود:

"یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است"



+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:44 توسط مهشید |


نهایت تاختن با بیقراری، خستگی ست!

اگر جهانم به نسیم خنکی زیر و رو شود،

افتخار من نه به آن است که دنیای سستم ویران می شود

که نواختن نسیم را نشان پاکی می یابم.

آه... خدای من...

چه بیگانه باید گریست،

بر انبوه دردی که جانکاه و افزودنیست.



+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:46 توسط مهشید |


"برای تنهایی هایم چراغ بیاور"

راه تاریک است

وتنها آنچه که نور می پراکند وجود تو در ابتدای راه است!

مانده ام در میانه های مسیر،

اگر پیش روم نمی دانم به چه می رسم،

و اگر بازگردم، شاید بودن تو سراب باشد...

پی نوشت:

تنها دو روز از فرصتم باقی ست!!!...



+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:22 توسط مهشید |


کس دیگری نوشت – تو کامل کردی – من برای چندمین بار تکرار می کنم.

دستهایمان را داده ایم به هم... شدیم شریک رنج شانه های هم

راستی... معنای دست دادن را می دانی؟

دوست دارم از اینجا به بعد...فقط بخندیم

بخندیم و زیبا باشیم

آنقدر بخندیم که عالم بخندد

می خواهم از اینجا به بعد یک دنیا ماه تازه بیاورم

کنار پنجره ی کوچک اتاقت

که عاشق شوی!

می خواهم ویران شوم که آباد شوم...

تا بفهمی...

تا بفهمم که چه قدر دوستت دارم

خوب نگاهم کن

پر می کشم به آغوش باز هر شبت !

به خطوط سرنوشت شیرینی که دخترک کولی برایت می خواند...

و دست وعده می دهم... می بینی؟

هیچ خنجری در آستین پنهان نکرده ام

و همچنان که تو را می بوسم... طنابی در ذهن نمی بافم

این وعده بماند میان ما...

تا آن روز که شریک رویاهایت شوم!

معنای دست دادن همین است...

همین است...

همین!

خودت خوب می دانی که نه تو از من می بری و نه من از تو...

کاش می توانستی ببینی که برای تو می نویسم،

"به قول سید: دلم که تنگ می شود خاک را می بویم"

پی نوشت:

یکی از بهترین هدیه هایی که گرفتم  یه فایل mp3 بوده،

امروز بارها  برای خودم تکرارش کردم.



+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:49 توسط مهشید |


پرنده ی کوچکی که روی سیم برق نشسته است

خاطرات چند سال پیش را زنده می کند،

صبح زود، هوای سرد، صدای کلاغ ها...

مجبور بودیم سر بالایی کوه مانندی را زیر باران آهسته برویم،

وقتی می رسیدیم، خیس بودیم

اما خنده هایی تکرار نشدنی روی لبهایمان بود!

در حالی که همه با هم تکرار می کردیم:

تیشه و ریشه جمع بسته نمی شوند مگر به نابودی...



+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط مهشید |


امروز زنگ زدم که تولدتو تبریک بگم،

مثل همیشه سر حال و شاد بودی

همیشه از حرف زدن با تو روحیه می گیرم.

گفتی به خاطر اتفاقهایی که دوست داشتنی نیستن به خدا توکل کنم،

گفتی بگم خدایا اینم برای تو!!!

وقتی گفتم صد و بیست ساله بشی، دلیلشو ازم پرسیدی،

من نمی دونستم!

این طوری توضیح دادی :

چون هر سال 365 روز و 6 ساعته،

خوب ما به جای اون 6 ساعت هر چهار سال یه بار یه روز اضافه می کنیم،

در نتیجه برای اضافه شدن سی روز یا همون یک ماه باید 120 سال بگذره

که در زمان های گذشته  پادشاههایی مثل کوروش و داریوش تصمیم می گیرن

به جای هر چهار سال یه روز هر 120 سال یه ماه اضافه کنن

وتوی اون ماه فقط خوش باشن وجشن بگیرن واز مردم مالیات نگیرن و...

به همین خاطر برای روز تولد آدما 120 ساله شدنشون رو آرزو می کردن

تا بتونن اون یه ماه خوشی رو ببینن.

برای من که هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم مطلب جالبی بود.

بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم به حرفات فکر کردم

و دیدم که اتفاقهای خوب کم نیستن.

"تولدت مبارک"




+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:22 توسط مهشید |


حدود شش سال بود که آبانماه برایم معنی خاصی داشت،

امسال سنگین است کمی این آرامش...

امشب باز هم اینجا باران می بارد،

شک ندارم که این بار فقط به خاطر من است!!!



+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:40 توسط مهشید |


فواره ها فرود می آیند،

روی آب نقش گل می سازند،

من  حس می کنم!

احساسم اشتباه نیست،

کسی صدایم می کند.

برمی گردم...

آن طرف تر ایستاده ای

به شادی نگاهم می کنی...

این تعبیر خواب من است!

به اجبار آتش دلم را زیر فواره ها خاموش می کنم...

پی نوشت:

چرا این دمهای شادمانی می گذرند؟

از چه رو بشر که دارای بازوان توانا و اراده ای استوار است،

می گذارد این لحظات خوشی را از کنارش بربایند؟

از کجا که دیگر آنها باز گردند؟

کدامیک  از آدمیان را توانایی آن است که نیکبختی گریخته را باز آورد؟

"ویکتور هوگو"



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:18 توسط مهشید |


به کلمه ی تکراری که می رسم، خط می زنم چرا؟

مگر زندگی تکرار دوباره و چند باره ی تاریخ نیست؟

مگر دیروز من گوشه ای از تاریخ زندگیم محسوب نمی شود؟

نگاهی که اول به متنی کوتاه دوخته می شود بعد به آسمان!

پرنده هایی که طوری پشت سر هم حرکت می کنند که انگار با نخی نامرئی به هم متصلند.

آنچه که مرور می شود برگشت به یک عصر بارانی ست،

تکرار واژه ها نشانه ی سلامت روح است!

چیزی اگر قابل فهم نیست نشان سنگدلی نویسنده است...

این سادگی ست که شیرینی می آفریند،

اگر نه چند رویی قبلاً آزموده شده است.



 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:37 توسط مهشید |